من ازون آدم هام که در ظاهر دورم خیلی شلوغه ولی در واقع، تنهام.هیچ وقت نشده بتونم نهایت ذهنم، حتی یکمشو واسه کسی بریزم بیرون،و نخواهم ریخت ، عمل می کنم.
توی یه برزخی زندگی می کنم که تنها امکاناتم خیالمه! به قول کارتون سیندرلا، خوابامو چی؟ کسی حق نداره مزاحم خواب دیدن و فکر کردن باشه! حداقل امیدوارم یه روزی برسه که ...
+ نوشته شده در دوشنبه 22 شهریور1389ساعت 23:12  توسط Some one
|
از دست شیطون به خدا پناه ببرم، از دست خودم کجا؟ خودم که خیلی بدترم! اون بدبخت عقلش اینقدرام نمی رسه!
+ نوشته شده در دوشنبه 22 شهریور1389ساعت 23:0  توسط Some one
|
دارم میام ایران...
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 تیر1389ساعت 16:33  توسط Some one
|
تا حالا شده...؟
آدم وقتی شروع میشه که دلش تنگ بشه، اولش هی یاد خاطرات و آدم ها می افته، بعد کم کم هی دلش تنگ تر و تنگ تر میشه، تا می رسه به وقتی که دیگه دلی در کار نیست!
اون وقت همون یاد ها کم و بیش هست، اما دیگه دلی نیست...یاد توی مغزه، پس ازون به بعد به همه چیزٍ گذشته ها فقط با چشم مغز نگاه می کنی، نه چشم دل... تا حالا شده بفهمی چی می گم؟
تا حالا شده خیلی وقت باشه که عزیزانت رو ندیده باشی و اونوقت حوصله نداشته باشی بری ایران؟ در حالی که در واقع تا الان از روحت دور بودی؟ تنهایی چنبره زده باشه روت و نتونی تکون بخوری؟ رخوت؟ مثله اینکه دیگه دل ندارم...غربت چه چیزا میاره سر آدم!
+ نوشته شده در دوشنبه 31 خرداد1389ساعت 18:49  توسط Some one
|
قبلا ها خیلی خیلی حس نوشتن داشتم(اصلا قبل از اینکه این وبلاگ رو بزنم) اصلا انگار هیچ حرفی برای گفتن ندارم، خالی شدم! خنگ شدم! همه ی آدما وقتی درس می خونن اینطوری می شن؟ (همون قبلانا کمتر درس می خوندم آخه) مغزشون مثل یه کامپیوتر بی خلاقیت می شه؟ اصلا من بارها بهم ثابت شده جنبه ی درس خوندن ندارم! 
+ نوشته شده در دوشنبه 31 خرداد1389ساعت 18:17  توسط Some one
|
و مثل اینکه انگار هیچ وفت هیچ زمینی وجود نداشته.فقط از این آسمون به اون آسمون میریم، پشت اون ابرها یه شهره و ما همه اونجایی هستیم...من پستم و نمی تونم قبول کنم که کسی که صندلی جلویی نشسته هم اونجایی باشه، نمی دونم چرا؟ اونجا فقط شهر منه، یا شاید یه سری ایرانی دیگه...دیگران توی آسمون دنبال شهر خودشون بگردن
و بالا آسمونه، پایین آسمونه، تو بین آسمونایی، ازین که هیچ انتهایی نمی بینی بی قراری، هیچ زمینی نیست، کوهی نیست، خونه ای نیست، از بین ابرها رد می شی، زمانی که زمینی نیست و همه چیز تا ابد آبیه...
+ نوشته شده در جمعه 27 فروردین1389ساعت 20:38  توسط Some one
|
but i gotta keep strong
gotta keep my head held high
there always be another mountain
i gonna wanna make it move
there's gonna be an uphill battle
sometimes gonna have to lose
ain't about how fast i get there
ain't about what's waiting on the other side
it's a climb

No I'm not breaking
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 17:15  توسط Some one
|
این فیوز زندگی من سوخته! یعنی نیم سوزه!
عینهو مهتابی دستشوییمون شده... ( >>سیستم ) هی روشن خاموش می شه. خوبیش اینه که من امیدوارم که بالاخره روشن می شه...
+ نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 14:33  توسط Some one
|
از روزگار به خاطر نبودنش (!) شاکیم...
+ نوشته شده در جمعه 27 شهریور1388ساعت 13:5  توسط Some one
|
سلام دوستان!
راستش یک مسئله ای بود که واقعا خیلی مضحکانه فراموشش کرده بودم!
"" اینکه اصلا من وبلاگ رو برای چی زدم!""
الان به خاطر همین، پاشین برین تو آرشیو اسفند بی زحمت
و نظرتون رو برای پست " بی عنوان " بگید، خواهشا!!!!
خیلی از نظرهای منطقی خوشحال میشم....
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 19:47  توسط Some one
|
خونه ی ما خیلی جالبه، وقتی می خوام برم بیرون میرم چراغ اتاقو یا پنکه روشن کنم، تا چراغ روشن شه
میرم دستشویی:
۱-هوا روشن باشه: میرم دستشویی وقتی برگشتم میرم تو اتاقم اون موقع چراغ روشنه لباس می پوشم...
۲- هوا تاریک باشه: میرم دستشویی تا چراغ دستشویی روشن شه میرم وسایلمو برمی دارم بعد چراغ دستشویی روشن می شه میرم و بعد میرم تو اتاقم،پنکه هنوز روشن نشده ولی چراغ،چرا..لباس می پوشم میرم بیرون...
میرم دکمه ی آسانسور رو میزنم تا آسانسور بیاد طبقه ی ۱۷ با همسایه ها سلام و علیک میکنیم (ماشاالله نصفی هم تو طبقه ی ما ایرانین) آسانسور میاد میرم....
وقتی برگشتم هنوز پنکه روشن نشده
.....
موقع خواب: میرم تو اتاق چراغو روشن می کنم (قبلا دستشویی رفتم
) بعد تا روشن شه به خودم فحش میدم، پنکه رو روشن میکنم، تا روشن شه، ۵۰ تا تست فیزیک (یا یه درس اختصاصی دیگه) میزنم...
جواب ها رو هم چک کردم...تموم شد ولی پنکه هنوز نمیچرخه!!!!! 
در نتیجه با سیستم کتاب های باریک! اندکی انگولکش می کنم و پس از مدتی مذاکره روشن می شه...
می خوابیییییییییییییییییم...........
.
+ نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 18:19  توسط Some one
|
خلاصه که علافیم از بیخ.
از علاقمندان به همدردی تقاضا می شود هر چه سریع تر یه فکری به حالم بکنید.
هم اکنون نیازمند یاری سبز۱تان هستیم.بنیاد امور علافان خاص.
در مجموع...یه دوستی هم داشتیم آدم باحالی بود گم شد دور از جون.
۱: هیچ گونه ربط سیاسی نداره
پی نوشت: بنده رابینسون کروزوه در چزیره ای دور هستم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 18:21  توسط Some one
|
خیلی خوبه که آدم یک دفترچه خاطرات داشته باشه.من از هر دو نوعش رو دارم.
- خاطرات شخصی
- از اونایی که بدی دیگران بنویسن
دیشب که خیلی دلم گرفته بود(بگو کی نمی گیره!) ییهو نشستم خوندم اون دومی رو.
خیلی خوب بود.
من یه معلم داشتم اسمش خانم علامی بود.ایشالا هرجا هست موفق باشه بچه هاشم همینطور. معلم چهارم دبستانم بود.خیلی خیلی خیلی برام الهام انگیز بود(موقعی که ۱۰ سالم بود)
آقا یهو من دیشب خاطره ی اینو خوندم...چنان دلم باز شد انگاری چنته ریختی توش!
نوشته بود که:
.....در زندگی هیچ وقت توکل به خدا تلاش و آرزوها را فراموش نکن....(اون سه نقطه ها یعنی از سر و ته ادامه داره)
یه چیز دیگه هم نوشته بود که همیشه خدا رو به خاطر اینکه بهم پدر و مادر فهیم داده شکر کن.. و از این جور چیزا.
""البته نوشته بود که منم خدا رو شکر می کنم همچین شاگرد باهوشی داشتم""
خلاصه ما دیشب متحول شدیم یهو...
امیدوارم به همه ی آرزوهایی که دیگران نوشته بودن برسم!
.jpg)
+ نوشته شده در دوشنبه 29 تیر1388ساعت 17:40  توسط Some one
|
رفت
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 0:27  توسط Some one
|
سلام
هی دلم می خواست آپ کنم ولی آپم نمیومد! الانم یکم میاد.
یکی از دوستامو به طور خیلی اتفاقی وقتی که از یک مهمونی خسته شده بودم و ناچار اومدم پای اینترنت در نت! پیدا کردم....
و چتیدیم با هم. بسیار اتفاق میمونی بود و بس بِشاش(زیر ب کسره هست) شدییییییم.
آخه حدود ۶ ماه هست که دوستمو ندیده بودم و در ۱ سال آیندخ هم نخواهم دید.
تف تو حلقش چقدم بد چت میکنه....اه.
برم من به چتم برسم!
+ نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت 17:57  توسط Some one
|
+ نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت 2:51  توسط Some one
|
کمی بد و کمی خوبم....
بابا به خدا، به پیر(حالا جوون عاقل هم بود اشکال نداره) به پیغمبر، من آدم خیلی خجسته دلی بودم.
من عمری می گذشت اگر یک روز کامل هم دربه دری می کشیدم هر هر می خندیدم.
چه روزگاریست....(چه ادبی!)
من الان از نظر خدا خیلی مومنم! چون ۴۰ روزم که هیچی ۲۰ روزم هم بی غصه نیست! (شایدم اینا غصه نیست)
به هر حال جا داره بگم:
چقد این روزگار دل سنگ با ما...
شبه.الان ساعت ۱۲:۳۶ .
شاید همیشه همه چیز حکمته.ما باید فقط به خدا متوسل شیم که کلاهمونو باد نبره.
چه گیری افتادیم ها!
اتفاقا امروز یه سری کالسکه ی بچه ی خیلی خوشگل دیدم به مامانم گفتم کاشکی یکم دیرتر به دنیا میومدم! یا اصلا...هیچی بابا غلط کردم.
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 1:41  توسط Some one
|